به همین راحتی استعفا کردم و کنگره ی سوم به خواست لجبازها با حضور ۴۰ نفر آدم برگزار شد و نهایت امر وحید خیالی به جای دبیر مجموعه نشست. برای او و همه ی همسالان و دوستانم در ادوار آرزوی موفقیت دارم.
مجید مریض شده!
مجید برادرم!
بهترین های روزگار ما!
بسیار وحشت ناک است و توان انجام هیچ کاری ندارم تنها امید به مهربانی خدا برای نجات اوست که مرا زنده نگاه داشته است.
برایش دعا کنید!
تقریبا همه چیز حل شد! قرار است ۳شنبه بروم تا شکایت ریاست جمهوری پس گرفته شود!عصر یک شنبه بود! بعد از ملاقات با سید علی اکبر محتشمی پور و تماس با حسین شیخ الاسلام(نماینده ی احمدی نژاد تهران در مجلس هفتم) قرار شد غروب به دیدار بازرس ویژه ی احمدی نژاد، بروم تا در مورد احضاریه ی دادگاه گفتگو کنند.باید تصمیم می گرفتم! فال حافظ گرفتم؛
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی*خرقه جایی گرو، باده و دفتر جایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان*ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحر گه می گفت*بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این استکه حافظ دارد*آه اگر از پی امروز بود فردایی!
احضاریه!
به همین سادگی! وقتی روز پنجشنبه رسیدم خونه، پدرم احضاریه ی دادگاه رو دستم داد که ۴ شنبه ۲۴ بهمن ماه باید تو دادگاه حاضر شم! و قرار بعد از اینکه با ناراحتی جسمی نعمت سلامتی و با نامهربانی بعضی ها، طعم دوستی رو چشیدم، حالا با این پیش آمد، قراره ارزش آزادی رو بفهمم.
من برای آزادی در تلاشم تا آخرین قطره خون، مطمئن باشید!
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی *دست خود زجان شستم از برای آزادی
تامگر بدست آرم دامن وصالش را *می دوم به پای سر در قفای آزادی
در محیط طوفان زای، ماهرانه در جنگ است* نا خدای استبداد، با خدای آزادی
ایام خاصی است...
گرچه معتقدم دین آن است که برای بشر کاربرد داشته باشد، اما واقعا آدم در ماه محرم به واسطه آنچه که می توان اقدام انسانی اما شگفت انگیز و با انگیزه الهی امام حسین علیه سلام تا ابد موجب تعالی انسان خردمند خواهد شد.
سخن شریعتی را هم که شنیده اید:
در عجبم از مردمی که زیر شلاق استبداد است و بر حسینی می گرید که آزاد زیست!
بگذریم! می خواستم خواهش کنم دوستان از این به بعد وقتی پیام می گذارند آدرس ارتباطی شان را بگذارند تا با ایشان تماس بگیرم. مثلا ایمیلشان را برایم قرار دهند با تشکر!
ما را ببخش
به برگهای سبز باغچه؛
که هنوز هم طراوتشان بی بهانه است!
ما را ببخش که سختی این روزگار سرد،
گرمای بودن ایمانی تورا،
چه دشوار کرده است!
ما را به بخش که هنوز هم نشسته ایم؛ در انتظار آمدن لحظه ای سپید
حالی که لحظه های تو مادام در آن سوی نرده است!
وما، غافل از اینکه نباید نشست و گفت، در انتهای راه بی سر انجام نرده ایم!
ما را ببخش که در این سوی نرده ها
مادام لحظه های سپید ات، ایستاده ایم!
ما را ببخش
در این روز بی شکیب، استاده در تقاطع بی راه زندگی،
گمراه لحظه ی مادام گشته ایم؛
گو یی که لحظه ی دیدار مرده است!
ما را ببخش که در آشیان صبح
دنبال تخم کبوتر دویده ایم!
اما چه سود که در روی نرده ها
خورشید روشن دل را ندیده ایم!
دیدن که هیچ، نه حتی شنیده ایم!
ما را ببخش که تاریخ برده است،
اشکی که ریا دار و بی حساب از گوشه ی ابری چکیده ایم!
گفتم بگویمت که زاین جرم کوچک و این کمترین گناه
ما را ببخش اگر در خور بخشایش تو نیست!
ما را ببخش اگر گله کمتر شنیده ای
ز ظهر گرم و ترافیک و خستگی!
ما را ببخش که از کمترین گنته ما را قهر می کنی و بی هیچ اشوه ای،
منت نمی کشی و ما آشتی می کنیم!
صدایت می کنم
شاید بیایی در حریم خلوت تنهایی شبهای بی تابی
که من با این صدای گرچه لرزان و بسی بگرفته از هق هق؛
تورا در نیمه شبهای سکوت سخت تنهایی و بی تابی
به فریادی چنین خسته تر از گلهای نیلوفر،
به زیر بادهای سرد پاییزی،
چنین سرسبز اما خسته، می خوانم!
صدایت می کنم شاید
تمام لحظه ای سرشار از امید؛
تمام رازهای گفته و ناگفته دل را،
تمام شاید این بی تاب بی دل را،
تو را فریاد میدارم!
صدایت می کنم شاید
به نام نامی باغی که ما را تا تمام آسمان می برد،
به یاد سرزمینی که در ان خورشید بی نور است،
به سوی رنگهایی که هریک زیبا ز صد رنگین کمان پر تر از آفاق،
صدایت می کنم برگرد!
به سویم که تورا می خوانم ای فریادهای خسته اما سبز؛
خدارا؛ لحظه ای برگرد؛
صدایت میکند شاید در این غربت سرای عصر بی مهری!
به سوی بی دلی که بی تو در تنهایی شبهاست، آشفته؛
و از روز و شب بسیار دلتنگ ملال آلود پاییزی، تورا فریاد می دارد،
شاید هم صدایت می کند در عمق چشمانش،
خدارا لحظه ای برگرد، صدایت می کنم شاید!
اگر تا امروز هیچ خاطره ای از سفراخیرنگفتم علت اش همین بود که نمی دونستم گفتن اش درسته یا نه! راستش بعضی موقع ها مشکل ساز می شه!
بگذریم؛ روز ششم سفر با هماهنگی های قبلی قرار بود به دیدار آقای گل، رئیس جمهور! دیداری که ما به عنوان نمایندگان تشکلهای غیر دولتی (من با دونفر از دوستانم) با ایشان هماهنگ شده بود. راستش خیلی اصراری نداشتم سفارت ایران در آنکارا هم از موضوع مطلع بشه اما دیگر هماهنگی شده بود که ایشان دنبال ما بیایند. وقتی از استانبول رسیدیم به آنکارا حدود ۸:۴۵ صبح بود و ۱:۲۵ دقیقه وقت داشتیم برای رسیدن به کاخ ریاست جمهوری ترکیه! در فرودگاه با اصرار دوستان سفارت مواجه شدیم که مارو به دیدار سفیر نظام مقدس! ببرند اما ما که شنیده بودیم ایشان یک عزیز موتلفه ای هستند و ضمن این اصلا کمکی برای هماهنگی دیدار نکرده بودند و نیز حدس زدیم این لطفشان برای رساندن ماه به کاخ توسط سفارت و دیدار با ایشون، احتمالا به سبب حضور خود ایشان در دیدار است، با درخواست دوستان سفارت مقابله کردیم و مستقیما به کاخ ریاست جمهوری رفتیم!
وقتی رسیدیم، با اطلاع حفاظت کاخ، با استقبال آقای دکتر احمد سزایی، مشاور امور جوانان آقای گل مواجه شدیم که تا اون روز کارهای دیدار رو انجام داده بودند. ایشان هم به ما اعلام کردند که اقای رئیس جمهور دیدار دارند با آقای پرز، رئیس جمهور اسرائیل و ما ۴۵ دقیقه زود رسیدیم که البته به پیشنهاد ایشان قرار شد با کاخ و سوابق روئسای پیشین جمهوری ترکیه و باغ آشنا بشیم!
پس از دیدن کاخ،آقای سزایی مارو به داخل راهنمایی کردند که پس از رسیدن به راهرو طبقه اول، ایشان دو در رو در دو طرف چپ و راست ما نشان دادند که به ترتیب اتاق جلسات و دیدار های رئیس جمهور بود و اتاق کار ایشان در طبقه بالا قرار داشت و قرار شد با گذر از این لابی بزرگ، به دفتر کار رئیس جمهور در طبقه بالا بریم تا ایشان هم حدود ۵ دقیقه بعد برسند. خلاصه همین که از مقبل در سمت راست می گذشتیم در یک لحظه دیدیم که در باز شد و آقای گل و پرز به همراه کسانی که در پشت ایشان قرار داشتند، از اتاق خارج شدند. حالا شما تصور کنید آقای پرز و عبد لله گل با دیدن سه جوان ایرانی که با محاسن آنکادر شده و کت شلوار و یقه دیپلمات چه برخوردی می تونند داشته باشند!
آقای گل کاملا متوجه شدند که اینها همون جوانهایی هستند که در برنامه بعدیشون باید باهاشون ملاقات کنند! و آقای دکتر سزایی هم ما رو معرفی کردند و گفتند که من در تکلم ترکی مشکلی ندارم ایشون هم با من دست دادند و احوال پرسی کردند و وقتی متوجه چهره بهت زده پرز شدند، برای ایشون توضیح دادن که این سه نفر از اعضای سازمانهای مدنی و از رفرمیستهای ایرانی هستند که با لبخند پرز مواجه شد.
آقای پرز هم پس از شنیدن این حرف گویا تصور کردند که ما اپوزوسیون هستیم با لحنی تمسخر آمیز گفتند که رئیس جمهور شما آقای احمدی نژاد گفتند که اسرائیل باید از صحنه روزگار محو بشه و برخی کاریکاتوریستهای اسرائیلی با کات کردن نقشه اسرائیل از نقشه دنیا تئوری ایشون رو عملی کردندن!
بعد هم خودشان و آقای گل شروع کردند به خندیدن! در همون حین که آقای سزایی خواستند گفته های ایشان رو برای ما از انگلیسی به ترکی ترجمه کنند، ما که فهمیده بودیم مفهوم حرف ایشون چیه با بابالا آوردن دست ضمن نشان دادن فهم انگلیسی خودمان، باعث سکوت جمع شدیم و بعد هم انگار که این حرف رو قبلا شنیده باشم، خیلی سریع من گفتم که :اینکه نقشه فلسطین هست، شما اول نقشه ی اسرائیل رو پیدا کنید بعد ما در مورد نظرمون در مورد کات کردن یا موندنش نظر می دهیم!
آقای پرز که خیلی از نظر ما جا خورده بود با یک لحن متعجبانه ای گفت: اما شما که از نهاد های مدنی هستید و سازمان ملل هم مارو به رسمیت شناخته!؟
من هم پاسخ دادم: مردم فلسطین چه طور؟ که آقای پرز با شنیدن این حرف گویی تمام سفر اش رو خراب کرده باشه، سراش رو انداخت پایین و بدون خداحافظی راهش رو کشید و رفت بیرون کاخ و آقای گل هم به دنبال اش!
البته دیدار ما نجام شد اما آقای گل شجاعت مارو در اعلام نظر خودمون ستایش کرد!
...از این تنگنا خلاصی نیست؛
بسوی لحظهای پربار تر شاید
و زندانی که فریادی به سوی لحظه ای آزاد تر باشد
از دنیا!
چه زندانی که فریاد مرا سر می دهد تا اوج پرواز کبوترها
و شاید هم...
صدای عابرانی که به سختی حرفهای اسم مارا می کنند آواز اما؛
من پرستویی نشسته بر صدای نازک خویشم که دل را داده در دستان نیلوفر!
نشسته با غم سرو و صنوبر در میان برگهای زرد پاییزی
به سوی کوچه ای بی نور و سرشار شاید از دقایقهای بی پایان!
ولی ای داد! صد بی داد!
چه حاصل از صدای بی شکیب باد بی هنگام پاییزان
که با سرما و سوز و ساز بی گاهش مرا به سوی مرگ می خواند
و وحشت می کنم لحظه ای از بی صدایی ها!
بیا با هم صدایی دیگر از فریاد بسپار پرستو ها به زیر باد پاییزی ناگه
و شاید تلخ اما گرم تر از سوز آن سرما بی افروزیم!
تلاش خسته و بیهوده ای شاید ولی ای کاش باشد این تلاش سخت بی پایان
که گرمم می کند همچون
صدای جاروی مردی که در سرما نگاهش بر کف سرد خیابان های تاریکِ پر از درد است!
و شاید این نگاه از سر اجبار
شاید می شود گرم از کشاکشهای جارو بر کف آن سخت تاریک غم افزا
آن خیابانهای بی جان جهان سرما!
خدایا این چه پیکاریست؟ جان کاه و ...
و گاهی دود و خاکسترهایی که از آواز می آید!
اگر انسان با ذوقی باشید و در عین حال امکان سفر به کشور باستانی مثل سوریه برای شما فراهم باشد، فرصت بزرگی را از دست داده اید اگر از مرزهای زمینی به عروس خاور میانه سری نزنید حتی اگر زیر آتش اسرائیل باشد! از زیبایی های جنوب و شمال و بیروت و دختران لبنانی که بگذریم(البته اگر بچه مثبتی باشید) یک زیبایی بی نظیر دیگر هم وجود دارد و آن راه زیبای گذر از دهر البیدر یا همان مسیر بین دو کشور لبنان و سوریه است!
البته خاطره ای که می خواهم بگویم ربطی به زیبایی های کوه های سر به فلک کشیده البیدر یا زیبایی های لبنان ندارد بلکه، به نوعی شاید مربوط به زیبایی های سوریه یا به تعبیر غربیها دامسکوس می شود!
عصر روز پنج شنبه پانزدهم مارچ یا آذار (ماه سامی)۲۰۰۷ (یعنی چند روز قبل ازنوروز همین امسال)بود که پس از سه روزِ خسته کننده با دیدار های رسمی و کاری حوصله گیر، آماده رفتن به بیروت شدم! از امجد، دوست فلسطینی ام خواستم مرا به سفارت ایران ببرد و پس از اطلاع به ممدوحی(کاردار سفارت)آماده رفتن به لبنان شدم! از دمشق با حاج عبدالرحمن القصیر تلفنی صحبت کردم و او را از تصمیم مطلع ساختم و به همراه امجد به بِرامِکه-ترمینال مسافربری دمشق- رفته و از در برامکه با او خدا حافظی کردم و داخل ترمینال شدم.
در ترمینال یک پسر بچه ۱۵-۱۶ ساله به زور چمدانم را گرفت و به داخل برد. پس از گشتن محتویات چمدان توسط حراست و چک کردن پاسپورتم، وسایلم را به نزدیکی یک ماشین شورلت آمریکایی مدل سال ۸۰ برد و از من مطالبه مقداری پول به عنوان انعام کرد. من هم دریغ نکرده و ۲۵ لیره سوری(حدود ۵۰۰ تومان) به او عنایت کردم! با راننده طی کردم تا ۱۲ دلار امریکای جنایت کار! به او بپردازم تا مرا در محلی که می خواهم در بیروت پیاده کند.
تا اینجا مشکلی نبود و راننده پاسپورت من و یک دخترخانم جوان سوری با موهای طلایی که بعدتر متوجه شدم مسیحی و نام اش کارولینا عبدالله است، را گرفت تا کارهارا انجام دهد! تا اینجا من جلو نشسته بودم و اون خانم ظاهراً محترم هم عقب و راننده هم مدام فریاد میزد بیروت تا ظرفیت را تکمیل کند تا راه بی افتیم. در همین اثنی یک خانواده شامل مادری و ۳ دختر با سنین ۱۰،۱۵ و ۱۷ ساله آمدند و با راننده گفتگو کردند و من هم که متوجه توافق آنها شدم، پیاده شدم تا مبادا وسایم در صندوق عقب به خاط وسایل زیاد ایشان،دچار آسیب شود. وقتی کاملا وسایلم را جابه جا کردم و آمدن داخل ماشین بنشینم، متوجه شدم ای دل غافل، خانواده لبنانی در قسمت عقب ماشین جای گرفته اند و دختر سوری به صندلی جلو نقل مکان کرده اند! خیلی جا خوردم چون ابتدا حدس زدم راننده به قول دوستان مارا پیچانده و قصد پیاده کردن من و ارجاعم به اتومبیل دیگری را دارد اما پس از دیدن صورت مبهوت من، راننده پرسید که چرا نمی نشینم؟ با شگفتی تمام پرسیدم مگر جایی هم برای من مانده است؟ راننده که کم کم داشت به منظور من پی می برد و آثار خنده در صورت اش نمایان می شد، پرسید شما شیعه ایرانی هستید آقای دکتر؟! عرض کردم من شیعه و ایرانی هستم اما دکتر نیستم که دیدم تمام ماشین را قهقهه پر کرده است!
راننده در کمال شادمانی! اشاره کرد که در صندلی جلو کنار خانم کارولینا بنشینم و گفت که ایشان مسیحی هستند و گناهی گریبانگیر من نخواهد شد که با خنده مضاعف سایرین مواجه شدم، با جدیت تمام به داخل ماشین رفتم و ضمن قرار گرفتن در صندلی جلو در کنار خانم عبد الله، توضیح دادم که در ایران نشستن دو نفر بر صندلی جلو حتی در داخل شهر ممنوع است و این کار خلاف قوانین راهنمایی و رانندگی محسوب می شود! اما چه سود که دیگر کارساز نبود و افراد داخل ماشین فهمیده بودنتد تعجب من از این بوده که باید تمام مسیر بین دو کشور را کنار خانمی جوان با موهایی طلایی بگذرانم و این البته بسیار موجب ناراحتی من شده بود(به جان مادرم راست می گم بابا باور کنید)!
خلاصه نشستیم و ماشین به راه افتاد. مسیر داخل سوریه جذابیت چندانی نداشت و هرچه به مرز نزدیک تر می شدیم، با زیبایی های بیشتری روبرو می شدم که نشان از نزدیک شدن به لبنان داشت! کوههای پر برفی که کم کم با تاریک شدن هوا زیبایی خاصی پیدا می کرد و گردنه هایی که موجب بلند شدن صدای استغفرالله من بود که گاهی راننده و کارولینا می شنیدند و به من می خندیدند و حتی برای خانواده لبنانی هم تعریف می کردند.
تا رسیدن به آن کوهها خانم کنار دستی خواب بود و یکی دوباری هم سر اش را گذاشت رو شانه های من که من هم از روی رعایت هل جزاء الاحسان الّا الاحسان؟ دیگه بیدار اش نمی کردم (منتهی جزایی در کار نبود!) اما وقتی از خواب بیدار شد دیگه لب مرز بودیم بعد از مرز از من پرسید که به کجا می روم؟ من هم گفتم که دوستم نایب رئیس مجلس لبنان است و به دیدن او می روم! بعد از من پرسید پس سیاسی هم هستم؟ من هم پاسخ دادم بله از رفرمیستها (اصلاحیون) ایرانی بشمار می روم! بعد گفت پس طرفدار سید خاتمی هستم و (استغفرالله)منتقد سید خامنایی و نجاد(احمدی نژاد)!؟ من هم با تایید این مطلب اعلام کردم که از همین رو است که اهل مدارا و تسامح م تساحل هستم و اکنون کنار شما نشسته ام! که باز هم با خنده حاضران مواجه شد!
روی دیواری در مسیر نوشته شده بود "قاعدنا الی الابد، الامین حافظ الاسد!" وقتی به ضن خودم با تلفظ عربی این جمله را می خواندم، بازهم حاضرین خندیدند و کارولینا بلند تر از همه آنقدر که برای لحظه ای دیدم دندانهایش چقدر سپید است! و قتی علت را پرسیدم بدون اینکه پاسخ بگوید با همان خنده پرسید که شما هم در ایران از این شعارها دارید؟ من هم پاسخ مثبت دادم که باز هم پرسید در مورد چه کسی آیت الله خمینی؟ من هم پاسخ دادم نه در مورد خامنه ای! گفت چه می گویید؟ حالا شما می توانید تصور کنید که حاضران در مواجه با پاسخ گاه عربی و گاه انگلیسی جمله ی من چه واکنشی دادن که : وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد،ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد!
خلاصه دیگر در میان کوهها بودیم پر از برف. من اسم کوهها را پرسیدم و ایشان پاسخ گفتند دهرالبیدر! برای لحظه ای حس کردم جسم گرمی با بازوی من برخورد کرد! وقتی دقت کردم متوجه شدم خانم کارولینا با دست خواستند که من رو متوجه پلی که سمت چپم از حملات اسرائیل در جنگ ۳۳ روزه منحدم شده بود، بنمایند لذا دیگر خیلی حساسیت نشان ندادم که چرا دست خود را به من زده اند. در همین موقع وقتی خواستم عکس بگیرم متوجه شدم موبایلم آنتن نمی دهد و گویا باید ان را پیش از سفر به لبنان در همان دمشق رومینگ بین المللی می کردم. لذا یک وای بلند گفتم که موجب تعجب و سوال سایرین شد! من هم مشکلم را گفتم و خانم عبدالله اصرار کردند که من با مبایلشان به عبدالرحمن تماس بگیرم! من قبول نکردم که با اصرار فراوان راضی شدم یک تماس اورژانسی بگیرم. در حین گرفتن و پس دادن گوشی برای دادن آدرس محل پیاده شدنم به ایشان از سوی عبدالرحمن دو سه باری باز هم دست من متاسفانه با دست ایشان برخورد نمود که احساس گناه کبیره من و عذر خواهی ایشان را در پی داشت!
بگذریم؛ وقتی رسیدم به محل پیاده شدن متوجه شدم نزدیک یک کلیسای نیمه کاره در شمال بیروت هستم که ماشین عبدالرحمن هم همانجا منتظر من است! خلاصه موقع پیاده شدن بازهم از آقای راننده و کارولینا تشکر کردم به خاطر راهنمایی هایشان که با ابراز محبت ایشان و دست دراز شده خانم عبدالله برای خداحافظی شدم! حالا در یکسو عبدالرحمن نماینده حزب الله در مجلس لبنان، من و دست دراز شده خانم مسیحی قرار داشت، ناچار دست دراز کردم و پاسخ لطف ایشان را دادم که البته ایشان تشکر اول عذر خواهی بعد هم تشکر کردند و گفتند که سلام ایشان را به سید خاتمی برسانم!